نمایش نامه« مادر منتظـر»؛
حکایت مادری که اولین فرزندش به شهادت رسید و فرزند سومش مفقودالاثر شد
یکی از نویسندگان استان بوشهر نمایش نامه ای را تهیه و تنظیم کرده است که روایت خانواده ای مومن، متعهد به نظام و ولایتمدار است که در دوران دفاع مقدس فرزند ارشد را به جبهه فرستاد و بعد ازخبر شهادت برادر و پایان مراسمهای عزاداری فرزند سوم خانواده به نام اسکندر تصمیم به ادامه راه برادر شهید خود می گیرد و به جبهه اعزام می شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از \"سپاس\"، تئاتر یکی از جلوه های نمایش است که از دیر باز در روحیه مردم استان بوشهر وجود داشته است و آثار بسیار زیادی در حوزه دفاع مقدس در استان بوشهر تولید و منتشر شده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, \"سپاس\"، ,یکی از نویسندگان استان بوشهر نمایش نامه ای را تهیه و تنظیم کرده است که روایت خانواده ای مومن، متعهد به نظام و ولایتمدار است که در دوران دفاع مقدس فرزند ارشد را به جبهه فرستاد و بعد ازخبر شهادت برادر و پایان مراسمهای عزاداری فرزند سوم خانواده به نام اسکندر تصمیم به ادامه راه برادر شهید خود می گیرد و به جبهه اعزام می شود.
,,
در ادامه این نمایشنامه را می خوانیم:
, در ادامه این نمایشنامه را می خوانیم:,,
پلان 1:
,شب آخر بود. شب دلواپسی، شب وداع مادر با فرزند، حالا چهل روز از شهادت علی می گذرد. اسکندر برادر کوچکتر حدود 14 سال دارد که می خواهد به جبهه برود.
,اسکندر بعد از شهادت علی شور و شوقش به جبهه بیشتر شده است، مجنون وار به در و دیوار می زند برای شهادت!
,مادر روبروی اسکندر می ایستد، ناگهان بغض مادر می شکند.
,مادر: دی جوونم کجا می خوای بری؟ بوات مریضه، ناراحتی قلبی داره!
,اما اسکندر دلش جای دیگر است. انگار این بار دل از همه چی بریده، انگار داره آسمانی می شود.
,اسکندر: مادر بعد از شهادت علی سینه ام سنگین شده دیگر توان ماندن ندارم.
,انگار آن لحظه اسکندر به مولایش قمربنی هاشم اقتدا کرد، در آن لحظه چهره به چهره گره خورد و اسکندر گفت: آقا و مولای من سینه ام دارد سنگینی می کند، تاب ماندن ندارم.
,سیدالشهدا هم فرمود: عباس من نرو...
,

, ,
اسکندر رفت... رفت و دل مادر هم با خودش برد...
, اسکندر رفت... رفت و دل مادر هم با خودش برد...,

, ,
پلان 2:
,,
13 اسفند سال 1363 شب عملیات خیبر همه بچه ها آماده عملیات بودند همه مسرور و شادمان منتظر فرمان رمز عملیات!
,این صحنه چقدر شبیه صحنه شب عاشورای سال 61 هجری در کربلاست! یاران سیدالشهدا (ع) نیز آماده بودند، همه مسرور و شادمان!
,ناگهان سرور و سالار شهیدان اباعبدالله (ع) شروع به خطبه خواندن کرد.
,خدایا! تو را مى ستایم که بر ما خاندان ، با نبوت ، کرامت بخشیدى و قرآن را به ما آموختى و به دین و آیین مان آشنا ساختى و بر ما گوش (حق شنو) و چشم (حق بین ) و قلب (روشن ) عطا فرموده اى و از گروه مشرک و خدانشناس قرار ندادى .
, (, .,
اما بعد: من اصحاب و یارانى بهتر از یاران خود ندیده ام و اهل بیت و خاندانى با وفاتر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم ، خداوند به همه شما جزاى خیر دهد.
, .,
,

, ,
یاران خمینی چنین بودند، دستور داد هر کس که مجبور به آمدن شده برود که این عملیات برگشتی در آن نیست و همه شهید خواهند شد ولی همه ماندند، رزمندگان برای هم سربند می بندند و با هم خداحافظی می کنند.
,,
مداح شروع به روضه خواندن کرد روضه جانسوزی که در دل شب اشک رزمندگان، خاک های مجنون را نمناک کرد و در آن سیاهی به جز حسین (ع) و خدای حسین (ع) کسی این مناجات ها و اشک های شبانه را نمی دید.
,نسیمی جان فزا می آید بوی کربوبلا می آید
, نسیمی جان فزا می آید بوی کربوبلا می آید,,
یا زهرا (س)- یا زهرا (س)- یا زهرا (س)
,حسین ای نور دو چشمانم تویی تو صاحب و مولایم
, ح, سین ای نور دو چشمانم تویی تو صاحب و مولایم,تویی که من به تو دل دادم نوای یا حسین سر دادم
, تویی که من به تو دل دادم نوای یا حسین سر دادم,با ذکر تو مدد می گیرم برای کربلا می میرم
, با ذکر تو مدد می گیرم برای کربلا می میرم,(آخرش کربلا می میرم)
, (آخرش کربلا می میرم),

, ,
ناگهان رمز عملیات اعلام شد... عملیات خیبر با رمز یا رسول الله (ص)
, ناگهان رمز عملیات اعلام شد... عملیات خیبر با رمز یا رسول الله (ص),

, ,
پلان 3:
,,
مادر هنوز منتظر است.
,مامور آمار جلوی درب خانه ای را زد تا آمار آنها را بگیرد، مادری درب خانه را باز کرد. مامور گفت: مادر چند نفرید؟ مادر سر پایین انداخت و با بغض گفت: میشه فردا بیای؟
,مامور گفت: مگه اتفاقی افتاده؟
,مادر با گریه گفت: آخه هنوز منتظرم پسرم برگرده، پسرم مفقود الاثر است.
,بقال سرکوچه می گفت: الان 25 ساله این مادر هر وقت از خونه بیرون میره میگه فلانی اگه بچه ام آمد بهش بگو چای دم کردم آماده است، بخور تا من بیام.
,مادر اسکندر هر وقت تابوت شهدای گمنام را وارد شهر می کردند منتظر بود، منتظر بود وای که انتظار چقدر سخت است.
,همیشه به خودش می گفت: شاید بین این شهدای گمنام خبری هم از بچه من باشد.
,

, ,
سلام آشنای من، برادرم خوش آمدی نجیب و زخم خورده ای؛ دلاورم؛ خوش آمدی
,چرا سکوت کرده ای؟ سخن بگو! چگونه ای ؟ چه با حیا نشسته ای تو در برم، خوش آمدی
,شنیده ام سفر کمی دراز و راه؛ دور بود! سفر بخیر، سرفراز بی سرم! خوش آمدی
,برایم از خودت بگو، هنوز می شناسمت! اگر چه پر شکسته ای، کبوترم خوش آمدی
,چه خوب شد که آمدی، دلم عجب گرفته بود! چه بوی عطر می دهی، معطرم خوش آمدی
,قدم تو رنجه کرده ای، مرا خجل نموده ای به باغ زرد بی کسی، صنوبرم خوش آمدی
,تو از سفر رسیده ای، مسافری و خسته ای بخواب روی دوش ما، برادرم خوش آمدی
,شاعر: منیژه درتومیان
,,
ای دوست به حنجر شهیدان صلوات بر قامت بی سر شهیدان صلوات
,از دامن زن مرد به معراج رود بر دامن مادر شهیدان صلوات
,,
نویسنده: سعید رستم پور
,//انتهای پیام
,]
ارسال دیدگاه